آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

روزهای آذر ماه ما

سلامی به شیرینی روزهای دلچسب پاییزی اومدم که براتون بگم که ایین روزها چقدر از بودن در کنارتون احساس لذت دارم و خدا رو هر لحظه سپاسگزارم برای وجود شما و ممنونم ازش که به من اجازه داد ذره ذره ی وجودم عطر تن شماها رو بگیره از اتفاقات این روزها بگم که گل پسرم راهی رادیو شد و یک برنامه دلچسب و لذت بخش در کنار دکتر آذر داشت و مشاعره ای شیرین و ناب که تمام لحظاتش تعریف از آراد بود و اینگونه شد که پسر ما لقب پهلوون آراد رو توسط دکتر گرفتن و به گفته ی خودشون آدم سیر نمیشه هر چقدر با این بچه ها حرف میزنه . لذت اونا به کار من بعنوان مامان آراد حالی میکردم که بیا و ببین. خلاصه ماجرا که اون روز که دوشنبه بود 13 آبان ماه ما ساعت 2 از...
17 آذر 1398

پسرانِ ما (آبان ماه 98)

سلام و درود روزهای زندگیمان یکی یکی سپری میشود و ما هر روز مشغولتر از قبل و گاهی اینقدر پر از کار که متوجه نمیشویم گذر ایام را. از پسر هایمان بگویم که به شکر خدا خوب و عالی هستند . آقا آراد خان خودمان که حسابی با مدرسه و درس مشغول شده و وقت کمی برای بازی و تلویزیون نگاه کردن داره و از وقتی که میرسیم خونه مشغول تکلیف انجام دان میشه و بعد هم بازی و درگیری با نیکان و بعد هم یه کوچولو تلویزیون و ساعت نه شب هم که کلا موتورش خاموش میشه . از مدرسه هم بگم  که خدا رو شکر اوضاع بسیار خوب است و همه چیز تحت کنترل و از اون بهتر و دلچسب تر رضایت کادر مدرسه از آراد و به به و چهچه کردنشون که به آدم لذتی وصف ناشدنی م...
13 آبان 1398

تولد یکسالگی نیکان

سلام و صد سلام اومدیم که بگیم نیکان گلی ما هم یک ساله شد بله به همین شیرینی و به همین خوشمزگی یه جشن تولد خیلی مختصر و مفید گرفتیم براش که خدایی نکرده به آراد خان برنخوره و ناراحت نشن. از اتفاقات جالب تولد یک سالگی این بود که گل پسرم دقیقا شب تولدش شروع کرد به راه رفتن حسابی و هر جا میذاشتیمش تا 2 تا عکس ازش بگیریم راه میرفت و اجازه نمیداد تا از ایشون عکاسی بشه.   ...
20 مهر 1398

شهریور 98 و روزهای شروع مدرسه آراد

سلام و صد سلام   این روزا راستش رو بخوایید اصلا توان و وقت نوشتن رو ندارم تو سرکار که وقت نمیشه و تو خونه هم که اصلا وقت سرخاروندن پیدا نمیشه چه برسه به کارای جانبی دیگه. از روزای آخر شهریور بگم براتون که تولد گل پسرم آراد جونم بود و یک شب قبل از تولدش رفتیم رستوران به همراه خانواده و آراد که خودش کلی ذوق داشت و لحظه شماری میکرد واسه ی رسیدن تولدش و خدا رو شکر بهش خیلی خوش گذشت و اینطور شد که پسر ما شش سالشون تموم شد و وارد 7 سالگی شدند. عزیزترینم امیدوارم که کلی روزهای قشنگ و شاد در مسیر زندگیت باشه و همیشه از خدا میخوام تا آدمای بد رو از سر راه شما و خانواده ی من دور کنه . ب...
3 مهر 1398

تعطیلات تابستانی مرداد ماه 98

سلام و درود تعطیلات تابستانی امسال هم به پایان رسید و بعد از 3 هفته ای برگشتیم سرکار و دوباره تکرار مکررات در محل کار. 😊 از گل پسرام بگم که تو این مدت حسابی با  هم بودیم  و کیف کردیم هفته ی اول رو بطور کامل در خانه و در کنار همسرجان و بچه ها به سر شد و هفته ی دوم هم سری به خانواده ی شوهر زدیم و بعد از آن راهی دیلمان شدیم و ییلاقات را چرخی زدیم و هرچند سه روز اول از سرمای هوا زیاد بیرون نیامدیم و بیشتر در خانه به سر میبردیم و آراد  تا میتونست حسابی بازی کرد و گاهی اوقات از شدت خستگی به محض اینکه میرسید خونه خوابش میبرد. نیکان گلی هم که کلا در آغوش بنده به سر میبرد و همین که میذاشتمش پایی...
2 شهريور 1398

آتلیه - آراد و نیکان - پنج سال و نیمگی و هفت ماهگی

بالاخره گل پسرا  رو بردم آتلیه ی دونفری (پنج سال و نیمگی و هفت ماهگی) هرچند بخاطر اینکه نیکان نمیتونست بشینه عکسا محدود شد ولی در کل قشنگ شد.    ...
1 مرداد 1398

روزانه های پسرانم 98/5/1

سلام و درود از روزهای شروع به کار بگم براتون که خدا رو شکر مستقر شدیم در محل کار و اوضاع هم به کمک دوستان موافق و مخالف داره به خوبی سپری میشود. این روزها آراد رو با خودم میام سرکار تا هم حوصلش سر نره تو خونه و هم مامانی یه نفسی بکشه. از طرفی هم گل پسرم یکشنبه ها و سه شنبه ها کلاس بدمینتون داره و مربیش خیلی خیلی ازش راضی و فرمودند با اینکه سه جلسه اومده کلاس پیشرفت خیلی خوبی کرده من بهش افتخار میکنم. دوشنبه ها و سه شنبه ها هم کلاس مشاعره آزیتا ی عزیز رو داره که باز هم پسرم منو سربلند میکنه و هر بار که میریم کلاس از خدا میخوام تا بهم توان بالا بده تا بتونم بهترین ها رو برای بچم انجام بده. حاضرم تمام قت و انرژیم رو بذارم ت...
1 مرداد 1398